تبليغاتX
: Ata Navidi 's weblog :وبلاگ عطا نویدی - یادداشت

نوستالژی "ربنا" و اقدام نسنجیده

یاد حدود 13-14 سال پیش افتادم، در یکی از شهر های مازندران ، نزدیک افطار بود که ناگهان صدایی آشنا را از بیرون شنیدم. صدا، صدای شجریان بود. مثنوی افشاری:" این دهان بستی دهانی باز شد..." به حیاط دویدم. از بلندگوهای دانشسرای کشاورزی این صدا پخش می شد. آن روزها مثل الان نبود، در مازندران رادیو تهران را به زور می گرفتیم. فردایش با هزار بدبختی رادیو تهران را گرفتم و با خش خش فراوان آواز شجریان را ضبط کردم. بعدا فهمیدم این آواز فقط در رادیو تهران پخش می شود. ما که بیشتر تلویزیون نگاه می کردیم فقط ربنای شجریان را می شنیدیم و از وجود این مثنوی بی خبر بودیم.

حالا دیگر مثل آن زمان نیست. شما با یک کلیک در اینترنت با سرعت معمولی از تلویزیون صدای آمریکار و بی بی سی را می توانید ببینید تا همین کانال های به اصطلاح وطنی. چه برسد به رادیو. تازه رادیو ها هم دارد اینترنتی می شود و صدا و تصویر استودیو مستقیم برای همه دنیا پخش می شود. اصلا بسیاری از ما، از همین اینترنت بود که برنامه "پژواک روزگار" را دیدیم که بعد از همین برنامه بود که صدا و سیما و ... در اقدامی نسنجیده به قول خودشان شجریان را تحریم(!) کردند و شاید بالعکس!

سال گذشته اولین ماه رمضان بدون ربنا در تاریخ بعد از انقلاب بود. از دسته های تواشیح گرفته تا کودک 12 ساله  ربنا را خواندند و صدای شجریان را تقلید کردند؛ ولی نشد که نشد. امسال پیش از شروع ماه رمضان صدای خیلی ها بلند شد که ماه رمضان بی ربنا نمی شود. شاید اولین اعتراض از زبان مجری متعهد برنامه سحرگاهی خودِ صدا و سیما(فرزاد جمشیدی) در حضور معاون هنری وزیر ارشاد در تالار وحدت بود و بعد هم مصاحبه ی شجریان با شرق و همچنین مطالبی پراکنده در سایت ها و روزنامه های مختلف. همه و همه این گمان را می داد که صدا و سیما بفهمد با هنرمندی مانند شجریان و با نمادی ملی و مذهبی همچون "ربنا" ، سیاسی و گزینشی برخورد نکند و صدای شجریان را پخش کند، که البته این اتفاق نیافتاد.

روز دوم ماه رمضان بود که حس کنجکاوی ام گل کرد و به مادرم زنگ زدم و گفتم شما که تلویزیون می بینید، ربنا پخش می شود یا نه ؟ پاسخ مادرم جالب بود که: من خبر ندارم چون روشن می کنم ولی قبل از اذان صدایش را می بندم و ربنا را از گوشی موبایلم می شنوم.

حالا خوب است مسئولین صدا و سیما بدانند الان دیگر آن روزهای دهه هفتاد نیست و از آن سال های بی ارتباطی خیلی گذشته؛ امروز مردم ربنا را در گوشی هایشان لبوتوث می کنند، از سایت ها دانلود می کنندو این برایشان تنها یک حس عمیق ملی و مذهبی دارد تا سیاسی و جناحی. ربنا برای نسل ما که پا به دهه ی سوم زندگی می گذاریم و برای یکی دو نسل قبل از ما یک نوستالژی است و به این سادگی ها از ذهن جمعی ایرانیان پاک نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:12  توسط عطا نويدی  | 


آخرین مطلب سال 1389

رسم هرساله اینگونه رقم خورده که یک مطلب نوروزی بنویسم و آنچه برایم در این سال اهمیت داشته را به عنوان یادگار در وبلاگم ثبت کنم. هر سال مطلب سالهای گذشته را هم مرور می کنم و برایم این گذشت ایام و اتفاقات گذشته برایم جالب است.در سالی که گذست همه ی ما فراز و فرود هایی را تجربه کردیم. که گاه این فراز و فرود های برایمان مشترک بود.

کار و زندگی
دهه 80 برای من آغاز فصل تحصیل در زندگی بود و در انتهای این دهه وارد مرحله ی جدید و لذت بخش کار شدم. امید است دهه جدید هم برای همه و خودم زیبا و سرشار از کامیابی باشد گرچه همه نیک می دانیم غمهایی هم پیش رو داریم که امید است با صبر از آن بگذریم.

سفر
در سال 89 سفرهایم تنها بین لاهیجان و تهران خلاصه شد. اما یک سفر زیبا و خاطره انگیز برایم پیش آمد و آن سفر به گرگان در کنار جناب شهرام ناظری و اعضای گروه ایرانی بود. تا باشد از این سفر ها...

کنسرت ها
بخاطر کارم امسال پرکنسرت ترین سال زندگی ام بود . اما خاطره انگیز ترین کنسرت ها کنسرت شهرام ناظری در گرگان، و در روزهای پایانی سال کنسرت ناظری با گروه فردوسی در سالن میلاد بود. جشن خانه موسیقی و هم که جای خود دارد. عکس زیر یادگاری خوبی است از "شب موسیقی".

استاد شجریان- استاد شهیدی- استاد ظریف و من روی سن تالار وحدت

اقتصاد
هدفمندی یا همان حذف سوبسید ها مهمترین اتفاق اقتصادی ایران در دهه 80 بود. فشار اقتصادی روز به روز بیشتر احساس می شود و پیش بینی ها اینطور می گوید که دهه 90 از نظر اقتصادی برای مردم بسیار سخت خواهد بود . خدا بخیر کند.

دزدی و خفت گیری
بالاخره در 4 دی ماه از دچار خفت گیری شدم و 4 دزد نامهربان هر چه داشتم بردند و حساب بانکی را هم خالی کردند. به نظر من دزدی مثل آبله مرغان است و هر کسی یک بار باید گرفتارش بشود و تا یاد بگیرد ایمنی را رعایت کند . امیدوارم دفعه ی دومی وجود نداشته باشد !!

درگذشتگان
در ابتدا باید به مقام هنری همه در گذشتگان سال ۸۹ ادای احترام کرد. در میانه سال خبر درگذشت صدای مهربان روزگارمان، محمد نوری، بدترین خبر شد و همه را غمگین کرد. جمعیت عظیم برای تشییع پیکر نوری گواه این مطلب بود که او با جان و دل مردم پیوندی عمیق داشت. در انتهای مراسم تشییع نوری مردم دستها را با نشانه ای خاص بالا بردند و یک صدا با او خواندند:

ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
    رنج دوران برده ایم
 
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
     خون دل ها خورده ایم ...


در سال 89 دایی امیر م را نیز دست دادم. گرچه او حدود 15 سال از کشور دور بود و خاطره چندانی با او نداشتم اما با گسترش اینترنت ارتباطمان با او پر رنگ تر  شد. دایی امیر مهربان و رنج کشیده بود. بیماری کبدی ناگهان به سراغش آمد و تنها چند روز درد کشید و پرواز کرد. این غم برای خانواده مادری ام دردناک بود و هست . خیلی سخت است که دیگر چراغ دایی امیر توی مسنجر روشن نمی شود تا کمی گپ بزنیم. به هر حال او هم رفت و داستانش به پایان رسید...

 و این روزها و فردا...
دیگر 1300 ، 90 ساله شده و آخرین دهه از این قرن آغاز می شود. این روزها می توان مردم را دید که سخت در تکاپوی تدارک عید هستند. مردمی که رنج ها برده اند اما هنوز چراغ این نوروز باستانی را روشن نگاه می دارند و گل و سنبل می خرند و به خانه می برند. مردمی که با صبر و استقامت روزها می گذرانند تا به سرسبز ترین بهار برسند.

و فردای ما قطعا روشن خواهد بود اگر خود بخواهیم و از نفس باد بهاری مدد بگیریم و بگوییم:


بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:24  توسط عطا نويدی  | 


ارکستر ملی، علیزاده و تحریم

ارسلان کامکار،علی ترابی، هوشنگ ظریف، حسین علیزاده در نشست خبری آغاز به کار مجدد ارکستر ملی

۱. اواخر آذرماه خبر رسید که ارکستر ملی بدون حضور فرهاد فخرالدینی احیا شده و تمرینات خود را آغاز کرده است. ارکستری که هیچ شباهتی به ارکستر ملی فخرالدینی ندارد و حتی در تمرینات آن نشانی از سازهای ملی هم دیده نشد. البته رهبر جوان هم خود حکایتی دارد. رهبر ارکستر که غیر از توانایی در رهبری باید فاکتور های دیگری برای اداره و حفظ انسجام ارکستر داشته باشد. علاوه بر اینکه سپردن رهبری ارکستری با پسوند "ملی" به هنرمندی جوان و تا اندازه ای گمنام شایسته نیست. حالا این سوال پیش می آید که هنرمندانی همچون هوشنگ ظریف و حسین علیزاده و ارسلان کامکار که عضو شورای این ارکستر هستند زیر بار انتخاب این رهبر رفته اند؟ به هر حال باید منتظر بود و دید ارکستر ملی به کجا می رسد.

۲. حسین علیزاده در نشست خبری اخیر خود که به مناسبت شروع کنسرت هایش در ایران برگزار کرد، اشاره ای به وضعیت موسیقی داشت و در پایان این جمله را به زبان آورد :

 "تنها روش اعتراض هنرمندان حوزه موسيقي به وضعيت موجود اين است كه در جشنواره شركت نكنند."

۳. در جدول برنامه های جشنواره امسال نوشته شده :

 پنجشنبه ۵ اسفند و جمعه ۶اسفند/ تالار وحدت: ارکستر موسیقی ملی(بردیا کیارس)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:36  توسط عطا نويدی  | 


دارالصفای خوی، شمس و ناظری

سال 89 - شهرام ناظری بر مزار شمس

اوایل دهه هشتاد که برای ادامه تحصیل به شهر خوی رفتیم کاملا با آنچه در ذهن داشتیم با بهتر  بگویم ، آنچه تا کنون در جامعه دیده بودیم متفاوت بود. گویا کلمه یا لقبی که به شهر خوی داده شده  باعث شده بود تا مردم این شهر با موسیقی بیگانه باشند. حالا اگر هم نبودند دانشجویان غریب اوضاع را اینگونه می دیدند. در مدت سه چهار سالی که در خوی بودیم حتی یک کنسرت موسیقی هم برگزار نشد و اصولا چنین چیز هایی با مردم بیگانه بود و مردم با آن بیگانه تر . اما گاهی از گوشه کنار از علاقه افراد به موسیقی می شنیدیم که باز جای دلگرمی بود و البته یکی دو آموزشگاه که نه ، مغازه موسیقی وجود داشت که همانجا شاگرد هم تربیت می شد و می شود.

اینها گذشت و خوابهای ما رو به تعبیر نهاد و شهرام ناظری پای در این شهر که به قولی دارالصفا نیز لقب دارد،  گذاشت. به برکت کشف مقبره شمس تبریزی در خوی، نخستین کنگره شمس تبریزی برگزار شد و برنامه ویژه این کنگره، کنسرت شهرام ناظری بود. آن طور که از دوستان شنیده بودم حتی بالای پشت بام خانه های اطراف مقبره شمس هم مردم دیده می شدند و گویا به خاطر جلوگیری از حادثه ای ، شهرام ناظری برنامه را زود تر تمام کرد.

مردم خوی در تماشای کنسرت ناظری

اما حالا دیگر مردم خوی هر سال منتظر ورود شوالیه آواز ایران به این شهر هستند. دیگر رسم شده سالی یا دو سالی یک بار ناظری به خوی برود بر  مزار شمس آواز بخواند. جالب تر اینکه هنوز جمعیت همان جمعیت سال اول است و مردم با ذوق و شوقی عجیب به سوی مزار شمس می شتابند.

یادم می آید در آخرین سفرم به این شهر ، چهره ی آن را دیگرگون دیدم. مردم خوی بر مزار شمس شمع می افروزند و حتی راننده های تاکسی هم از صدای "استاد شهرام ناظری" و صفای "مقبره شمس تبریزی" می گویند. ظاهرا که نام این شهر همان "دارالصفای خوی " است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 16:46  توسط عطا نويدی  | 


مطالب قدیمی‌تر