((پهلوان تار )) آمد...
هو
چندي پيش در خبر گزاري ها آمد كه « استاد محمد رضا لطفي » پس از سالها دوري از
وطن ، به « سراي اميد » آمده و اكنون نيز در گرگان بسر مي برد .
استاد پس از گرگان ، به تهران رفت وتا آنجايي كه ما مي دانيم به صدا وسيما رفت
با استاد فرزانه (!!) جناب علي معلم عكس انداخت.
شايد گمان كرده بود كه اين راديو وتلويزيون همان راديو و تلويزيون سال هاي دور است
كه اگرچه در همان سالها نيز بسيار افتضاح بود ولي لااقل در آن وقت مردي بر
صندلي مسئوليت موسيقي تكيه زده بود كه امروزه براي ما يك اسطوره است .
« هوشنگ ابتهاج» . نه مثل امروز كساني كه زيبا ترين شعرشان « دوتا خورشيد سياه...» است.
آري شايد آن « پهلوان تار » رفته بود تا بويي از آن روزگار را از راديو و تلويزيون حس كند .
اما آيا بي حضور «ابتهاج و شجريان و ياران شيدا و...» ميشود آن شميم را بوييد ؟؟
به هر حال او آمده وبايد بگوييم :«آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟...»
ولي بياييد تصور كنيم كه لطفي به منزل دوستان هم سري بزند .
برود منزل عليزاده ، مشكاتيان ، ناظري ، عندليبي ، طلوعي ، فيروزي و...
برود سر مزار ياراني چون ناصر فرهنگفر ومهدي كماليان و ...
شايد منزل شجريان . البته اينبار همايون و مژگان بزرگ شده اند .
رايان كوچولو آمده شايد فردا مثل همايون بشود افتخار پدر .
آري شايد لطفي وشجريان بنشينند . لطفي سازي كوك كند . ابوعطا يي و....
شايد فقط « عشق داند...» در اين سالهايي كه مو و ريش لطفي سفيد شد و شجريان شكسته ...
چه در دل آنان گذشت .
شايد باز هم ابوعطا يي بخوانند ، راست پنجگاهي ، افشاري اي . شايد باز هم از درد وطن بخوانند،
ازين« كوچه سار شب » ، ازين وطن دلمرده . كه تنها راه رسيدنش به آن « خورشيد خجسته »
صدايي همچون سياوش است و تاري چون لطفي .
اي پيامبران هنر و فرهنگ ! منتظر صدايتان مي مانيم ...
خاك پايتان
عطا نويدي عکسها




