تبليغاتX
: Ata Navidi 's weblog :وبلاگ عطا نویدی - شعری از استاد (هوشنگ ابتهاج)

شعری از استاد (هوشنگ ابتهاج)

سايه

 چه فكر مي كني؟  

كه بادبان شكسته

 زورق به گل نشسته ايست زندگي

درين خراب ريخته

كه رنگ عافيت ازو گريخته

به بن رسيده راه بسته ايست زندگي

چه سهمناك بود سيل حادثه

كه همچو اژدها دهان گشود

زمين وآسمان زهم گسيخت

ستاره خوشه خوشه ريخت

و آفتاب ، در كبود دره هاي آب

غرق شد

هوا بد است

 تو با كدام باد ميروي ؟

چه ابر تيره اي گرفته سينه ي تورا

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمي شود

 

تو از هزاره هاي دور آمدي

درين دراز ناي خون فشان

به هر قدم نشان نقش پاي توست

درين درشت ناك ديولاخ زهر طرف

طنين گامهاي رهگشاي توست

بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ ونام

به خون نوشته نامه ي وفاي توست

به گوش بيستون هنوز

صداي تيشه هاي توست

 

چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها كه از تو گشت سر بلند

زهي شكوه قامت بلند عشق

كه استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه كن هنوز آن بلند دور

آن سپيده

آن شكوفه زار انفجار نور

كهرباي آرزوست

سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست

به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بيافتي از نشيب راه  و باز

رو نهي بدان فراز

 

چه فكر ميكني ؟

جهان چو آبگينه ي شكسته ايست

كه سرو راست هم درو شكسته مي نمايدت

چنان نشسته كوه

  دركمين دره هاي اين غروب تنگ

كه راه بسته مي نمايدت

 

زمان بي كرانه  را

تو با شمار گام عمر ما نسنج

به پاي او دمي ست

اين درنگ درد ورنج

 

بسان رود

 كه در نشيب  دره  سر به سنگ ميزند

رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست

زنده باش

  

 

ه. ا. سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 15:30  توسط عطا نويدی  |