آتشی بودم بر جا ماندم ...

هيچ مي داني !
اين روزها استاد تجويدي تنها چيزي را كه دوست دارد ،
اين است كه به عيادتش بروي ؟؟
مي داني دلش تنگ شده ؟ مي داني تنهاست؟
نمي خواهم بگويم اما شايد دلش هواي « صبا » را دارد.
هواي ياراني كه رفتند ونيستند .
آري ، اگر نشاني از او داريد بگوييد ، تا به بوسيدن دستانش برويم .
او اين روزها فقط يك آهنگ را زمزمه ميكند :
« رفتم وبار سفر بستم ...»
آري او تنها مانده از آن كاروان
دعايش كنيم .
ودر شبهايي كه با آهنگهايش سر به بالين مي گذاريم ، بگوييم :
استاد تجویدی ! درد تو به جان خسته مان باد
بر چشم به خون نشسته مان باد



علي تجويدي سال هاي دراز صبح زود از خواب بيدار مي شد و با اين چراغ نفتي به زيرزمين خانه اش
مي رفت تا بدون ايجاد زحمت براي بچه ها و بيدار كردن آنها ساز بنوازد.
استاد تجویدی بیمار است و فقط یک دلخوشی دارد.دیدار دوستان
(به نقل از سایت /http://satyar.ir/)
عاشقانه دوستش داریم



